همهمه عجیب برای دیدن 5 خواهر ساروی که با هم به جبهه اعزام شدند

در بهمن‌ماه 1361 پنج خواهر از یک خانواده پرجمعیت از روستای کوچک حسین‌آباد از توابع شهرستان ساری به‌پا خواستند تا برای سربلندی اسلام و دفاع از مملکت‌شان پا به پای برادران رزمنده در این جهاد عظیم سهیم باشند، تصمیم گرفته بودیم تا گفت‌وگوی دوستانه‌ای را با این پنج خواهر که ام‌کلثوم، بتول، زینب، طاهره و شهربانو نجف‌زاده نام دارند، داشته باشیم تا از حضور یک ماهه‌شان در مناطق جنگی بگویند ولی به‌علت آمادگی نداشتن و عدم حضور همه‌شان، به نمایندگی آنها نشستی را با خانم بتول نجف‌زاده ترتیب دادیم که ماحصل این گفت‌وگو را با هم می‌خوانیم.

نخستین گامی ‌را که در امر پشتیبانی جبهه برداشتید، چه بود؟

در پایگاه مقاومت محل، اقداماتی مثل خیاطی، بافتن و شستن لباس‌های رزمندگان را انجام می‌دادیم، یادم می‌آید اصلاً بافتن بلد نبودم،  نذر کردم که خدا کمک کند تا بافتن یاد بگیرم من هم در عوض تا زمانی که جبهه‌ها نیاز دارند ببافم.

خدا رحمت کند پدرم را، نخ‌های بافتنی را که به‌صورت عمده به دست‌مان می‌رسید به‌صورت کلاف می‌پیچید تا کار ما راحت‌تر شود، از کارهای دیگر ما این بود که فصل پاییز برای کندن نارنج به سطح شهر بابل می‌رفتیم، آب نارنج‌ها را گرفته و به جبهه می‌فرستادیم.

در فکر این بودیم که چطور و از چه راهی می‌توانیم بیشتر به جبهه کمک کنیم تا اینکه برای فراگیری دوره امدادگری به جمعیت هلال احمر ساری رفتیم، پس از گذراندن دوره امداد و نجات سعی کردیم هر طوری که شده خودمان را به جبهه برسانیم تا به‌نوعی دِین‌مان را به امام و انقلاب ادا کنیم.

از اولین جرقه‌های رفتن‌تان به مناطق جنگی بگویید؟

خانم عزیزی مسؤول وقت هلال احمر مازندران گفتند که سپاه اعلام نیاز کرده و ما هم شما را معرفی کردیم، بر حسب اتفاق اسم من و ام‌کلثوم از قرعه بیرون آمده بود، ما پنج خواهر که تا آن موقع در تمام فعالیت‌ها با هم شرکت می‌کردیم ناراحت شدیم که نمی‌توانیم همه‌مان به جبهه برویم ولی قرعه این چنین بود و ما هم باید تابع این امر می‌شدیم، حالا ما مانده بودیم که چگونه این خبر را به خانواده بدهیم و از آنها اجازه بگیریم، آن‌قدر با پدر از اهداف والای فعالیت‌های‌مان و تصمیمی ‌که گرفته بودیم گفتیم که بالاخره رضایت داد تا عازم شویم.

برای ثبت نام به بهداری سپاه رفتیم و با خواهش از مسؤول ثبت نام خواستیم تا از سه خواهر دیگرمان هم ثبت نام کند، او هم موافقت کرد، ما خوشحال از اینکه می‌توانیم هر پنج نفرمان به منطقه برویم، کم کم آماده می‌شدیم تا لحظه موعود فرا برسد.

عکس‌العمل افراد دیگر خانواده‌تان در مورد تصمیم شما چه بود؟

وقتی این خبر به تمامی‌ اهالی خانه رسید، برادرانم رضا و عباس که سن و سال کمی‌ هم داشتند گفتند: «شما واقعاً می‌خواهید به جبهه بروید، مگر آنجا خانه خاله است که هر کس دلش خواست برود، برای ما کسر شأن است که بگویند خواهران شما به جبهه رفته‌اند». حتی روزی که می‌خواستیم برویم برای خداحافظی نیامدند، انگار به غیرت‌شان بر خورده بود که ما دخترها به جبهه می‌رویم.

از اولین اعزام‌تان بگویید؟

ما از سپاه اعزام شدیم، وقتی می‌خواستیم سوار اتوبوس بشویم، همهمه عجیبی افتاده بود، همه دوست داشتند پنج خواهری را که با هم اعزام می‌شدند ببینند، بالاخره ما 40 خانم از سپاه ساری عازم منطقه 3 چالوس شدیم و پس از اقامت یک شبه، صبح با قطار به سوی جنوب حرکت کردیم، بهمن‌ماه 1361 بود، شرایط سخت و سردی بود، خانم‌های کم سن و سال‌تر از ما به خود می‌لرزیدند ولی فقط با اینن  امید که به جبهه می‌روند و می‌خواهند خدمت کنند خودشان را دلگرم می‌کردند.

دلهره عجیب و شیرینی در دل تک تک‌مان افتاده بود، مایی که تا آن موقع هیچ وقت از شهرمان بیرون نرفته بودیم، آرام و قرار نداشتیم تا اینکه به بیمارستان صحرایی اندیمشک رسیدیم.

چه مسؤولیتی در آنجا داشتید؟

هر کاری که لازم بود انجام می‌دادیم، از شستن لباس‌ها گرفته تا بسته‌بندی مواد دارویی و غذایی، به علت تعدد پرستاران، فرصتی پیش نمی‌آمد تا همه در بخش فعالیت کنند به همین علت اکثراً به نوبت وارد بخش می‌شدیم، این بیمارستان در پایگاه شکاری قرار داشت و قسمتی از این محوطه مخصوص فرود بالگردهایی بود که مجروحین بدحال را حمل می‌کردند.

پس از انتقال مجروحین به این مرکز کار امداد مجروحین انجام می‌شد، بعد از آن اگر لازم می‌شد مجروحین را به شهرستان‌های دیگر انتقال می‌دادند، در قسمت دیگر پایگاه حوض بزرگی بود که لباس‌ها و پتوهای خون‌آلود رزمندگان را در آن می‌شستیم، آن‌قدر فشار کار زیاد بود که به ما می‌گفتند: مواظب سلامتی خودتان باشید، چون اگر مریض شوید امکان بستری کردن در بخش اصلاً وجود ندارد و خودتان باید پرستار خودتان باشید.

خانم نجف‌زاده! متوجه شدیم که یکی از برادرتان به شهادت رسیده، از او بگویید؟

مدتی بعد از رفتن ما، برادر بزرگترم موسی برای دیدن ما به منطقه آمد، با دیدنش خیلی خوشحال شدیم، از اهل خانه پرسیدیم، گفت: «بعد از رفتن شما رضا و عباس به غیرت‌شان بر خورد، طاقت نیاوردند و عازم شدند». پس از دو سال حضور در جبهه بالاخره رضا در تاریخ 11 تیرماه 1363 در سن 18 سالگی به شهادت رسید.

چطور شد که از منطقه برگشتید و دیگر نرفتید؟

وقتی که به ما گفتند که فردا باید برگردید، حس غریبی داشتیم، انگار آنجا وطن‌مان شده بود، آرزو می‌کردیم که ای کاش می‌توانستیم کنار مردمی‌ زندگی کنیم که عزیزان‌شان را در بمباران‌های دشمن از دست داده‌اند، خیلی اصرار کردیم که بمانیم اما گفتند: «این یک دستور است و شرایط ایجاب می‌کند که شما بر‌گردید». ما هم چاره‌ای نداشتیم جز پیروی و تابعیت از فرماندهی اما با امید به این فکر که در فرصتی دیگر با نیروهای دیگر اعزام می‌شویم، برگشتیم.

ابتدا به منطقه 3 چالوس و از آنجا با یک مینی‌بوس به طرف ساری حرکت کردیم، پدر مثل شب‌های قبل در حیاط قدم می‌زد، وقتی در زدیم بدون آنکه بداند چه کسی پشت در است اسم تک تک ما را صدا زد، مادر می‌گفت: به پدرتان الهام شده بود که شما امشب می‌آیید.

خاطره‌ای از آن دوران بگویید.

شب 22 بهمن بود، آن شب پس از عملیات، مجروحین زیادی را به بیمارستان صحرایی آوردند، از همه اتاق‌ها گرفته تا راهروها پر شده بود، از مجروح بدحال، وقتی صدای الله‌اکبر از رادیو پخش شد همه بدون اینکه دردی را احساس کنند، یک صدا فریاد زدند الله‌اکبر ... .

انگار هیچ مجروحی آنجا نبود، این بود نماد همبستگی در یک بیمارستان صحرایی که خیلی برای‌مان جالب بود.

در پایان اگر صحبت خاصی دارید، بفرمایید؟

سهم ما در جنگ همین مقدار بود و راضی هستیم به رضای خدا، آن زمان افراد زیادی مثل ما بودند که آمدند و پشتیبانی کردند، پس از گذشت چند سال از جنگ احساس می‌کنم جوانان امروز ما هم مثل جوانان دیروزمان همیشه آماده هستند، من بر این اصل معتقدم که اگر زمانی مملکت نیاز به دفاع داشته باشد، همین جوانان سینه سپر می‌کنند و دفاع از مملکت و ناموس را یک حیثیت ملی و یک اصل انکارناپذیر می‌دانند.

با تشکر از این که وقت‌تان را در اختیارمان گذاشتید.

من هم از شما و همکاران‌تان متشکرم و امیدوارم راه‌گشای خوبی برای این نسل باشید و همیشه موفق و پیروز باشید.